|
اخبار
|
|
سال 1364یک روز صبح وقتی که در زادگاهش "رابر" از خواب بیدار می شود و می خواهد بعد از دیدار با خانواده اش دوباره به جبهه برگردد، چشمان خود را باز می کند برای هفدهمین سال پیایی طبیعت زیبای اطراف را می بیند و اگرچه زمستان بود و سرد، اما روستا زیبایی خود را داشت.
از جا برمی خیزد کوله بارش را می بندد لباس خاکی جبهه را بر تن می کند و بر چهره چروکیده مادر بوسه می زند، در چشمان پدر خیره می شود و با نگاه معصومانه اش به او می گوید که چقدر دوستش دارد. او نمی دانست این آخرین باری است که می تواند چین و چروک چهره پدر و مادر را به وضوح ببیند.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
اخبار
|
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی خشاب: مسوول مرکز حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس سپاه ثارالله استان کرمان اظهار داشت: تغییر در منطقه یادمانی شلمچه بازی با احساسات میلیون ها خانواده شهید و ایثارگر و رزمنده است .
"حسین قوام آبادی" مسوول مرکز حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس و بسیج سپاه ثارالله استان کرمان در گفت و گو با خبرنگار خشاب، گفت:: چندی است که زمزمه این خبر به گوشمان رسیده است که منطقه آزاد تجاری اروند، منطقه وسیعی از شلمچه را جزء منطقه آزاد خود قرار داده و قرار است در آن کار اقتصادی انجام دهد این کار از اصل و اساس یک حرکت اشتباه و غلط است چون که شلمچه خط قرمز دفاع مقدس است، شلمچه یادگار ارزرشمند هشت عملیات بزرگ دفاع مقدس است. |
|
ادامه مطلب...
|
|
اخبار
|
کتاب "خون و القلم" پیرامون خاطرات شهدای خبرنگار استان کرمان منتشر شد به گزارش پایگاه اطلاع رسانی کانون خبرنگاران دفاع مقدس و پایداری استان کرمان، کتاب "خون والقلم" پیرامون خاطرات شهدای خبرنگار استان کرمان منتشر شد. در این کتاب خاطراتی از 9 خبرنگار شهید استان به نام های غلامرضا آتشی گوهری،غلامرضا جعفر کرمانی پور،مرتضی چمن،اسماعیل عمرانی،محسن کرموند، احمد محمدی، حسن مصطفوی، غلامرضا نامدار محمدی و حمید نظری مکی آبادی به زیور طبع آراسته شده است. |
|
ادامه مطلب...
|
|
یک دسته گل محمدی
|
روایت از : مقام معظم رهبری(حفظه الله) معنويت مردم و خانوادهى شهدا و اخلاص رزمندگان در جبههها، امام را به هيجان مىآورد. من چند بار گريهى امام را - نه فقط به هنگام روضه و ذكر مصيبت - ديده بودم. هر دفعه كه راجع به فداكاريهاى مردم با امام صحبت مىكرديم، ايشان به هيجان مىآمدند و متأثر مىشدند. مثلاً موقعى كه در محل نماز جمعهى تهران، قلكهاى اهدايى بچهها به جبهه را شكسته بودند و كوهى از پول درست شده بود، امام(ره) در بيمارستان با مشاهدهى اين صحنه از تلويزيون متأثر شدند و به من كه در خدمتشان بودم، گفتند: ديدى اين بچهها چه كردند؟ در آن لحظه مشاهده كردم كه چشمهايشان پُر از اشك شده است و گريه مىكنند. |
|
ادامه مطلب...
|
|
قطره ای از دریا
|
مناجاتی از شهید مصطفی چمران خدايا... تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم تو مرا آه کردي که از سينه ي بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم تو مرا فرياد کردي که کلمه ي حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمايم تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي |
|
ادامه مطلب...
|
|
قطره ای از دریا
|
|
پیام حضرت امام خمینی به مناسبت شهادت دکتر مصطفی چمران بسم الله الرحمن الرحیم انالله واناالیه راجعون شهادت انسانساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بیدار و متعهد راه تعالی و پیوستن به «ملاء اعلی»، دكتر مصطفی چمران را به پیشگاه ولیعصر ارواحنا فداه تسلیت و تبریك عرض میكنم. تسلیت از آنرو، كه ملت شهیدپرور ما سربازی را از دست داد، كه در جبهههای نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ایران، حماسه میآفرید و سرلوحه مرام او اسلام عزیز و پبروزی حق بر باطل بود.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
قطره ای از دریا
|
چه كسي می داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه كسي می داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟ كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟ |
|
ادامه مطلب...
|
|
قطره ای از دریا
|
سه روز از شروع عملیات گذشته بود. در قلب ارتفاعات حمرین روبروی شرهانی، پشت خاکریز نه چندان بلندی بودیم. نیروهای عراقی با آتش سنگین، پاتک خود را شروع کرده بودند. یک فروند تانک ام 47 در مقابل پاتک عراقی ها مقاومت و اجرای آتش می کرد. زیر تانک، گودالی عمیق به صورت سنگر قرار داشت که 6 نفر از درجه داران ورزیده ی زرهی در آن جا مشغول رزم بودند. استوار گلزاده برای ما چای آورد که بر اثر موج انفجار چای به ما نرسید. |
|
ادامه مطلب...
|
|
قطره ای از دریا
|
پدر و مادرم مي گفتند:«بچه اي» و نمي گذاشتند بروم جبهه، يك روز كه شنيدم بسيج اعزام نيرو دارد، لباس هاي صغري
خواهرم را
روي لباسم پوشيدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن
آب از چشمه زدم بيرون ، پدرم كه گوسفند ها را از صحرا مي
آورد داد زد :«صغرا كجا»؟ براي اينكه نفهمه سيف الله هستم سطل آب را بلند كردم كه يعني ميروم آب بياورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباسها را
با يك
نامه پست كردم. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
|
|
<< ابتدا < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>
|
|
صفحه 4 از 31 |