|
مطالب -
قطره ای از دریا
|
|
سه شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۰۱ |
خوابهایش بیشتر رویای صادقه بود. زمانی که تهران بود یکروز به منزل همسایه زنگ زد (ما خودمان تلفن نداشتیم) و من رفتم با او صحبت کردم . احوال مادرمان را پرسید. گفتم خوب است. اصرار داشت با مادر صحبت کند، ولی مادر در اثر حادثه ای دو دستش سوخته بود. گفتم نمی تواند بیاید باز هم اصرار کرد با او
صحبت کند . بالاخره به او گفتم مادر دستهایش سوخته. گفت: به خدا قسم دیشب خوابش را دیدم و به همین دلیل امروز زنگ زدم احوالش را بپرسم . روز بعد به کرمان آمد . مادر را برای درمان به بیمارستان می برد و هر بار که به او نگاه می کرد اشک می ریخت. راوی : خواهر خبرنگار شهید غلامرضا نامدار محمدی
|