امام خمینی (ره): ملت ما شهادت را فوز عظیم می داند .امام خمینی(ره): ملت ما به شهادت و فداکاری خو گرفته است و از هیچ دشمن و توطئه ای هراس ندارد. مقام معظم رهبری: شهدای ما، هر قطره خونشان توانست اکسیری بشود برای تبدیل عنصرهای پست و نخاله های وجود ما به عنصرهای والا و با شرف .مقام معظم رهبری: شهدا خودشان متحول شدند و در ارواح جوانان ما و مردم ما تحول آفریدند
قدرت عشق بنازم که سرافراز شدم عافیت عشق خدا بود که جانباز شدم PDF چاپ نامه الکترونیک
مطالب - اخبار
سه شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۵۰

altگفتگو با غلامرضا ضیاءالدینی جانباز قطع نخاع 70 درصد پیرامون  لحظات مجروحیت
 
 به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مجمع خبرنگاران و نویسندگان مطبوعاتی دفاع مقدس کرمان، غلامرضا ضیاء الدینی عضو مهندسی رزمی جهاد سازندگی در دوران دفاع مقدس گفت: صبح دوشنبه 15 بهمن ماه سال 1363 از قرارگاه عازم جزیره مجنون شدیم، در روزهای قبل، اتفاقات ناخوشایندی افتاد که در مقابل چشمانمان عزیزان زیادی پرپر شدند به طوری که گاهی جنازه ها قابل شناسایی نبودند. من به دو تا از دوستانم که علی و منصور نام داشتند گفتم لازم است که هر کدام یک وصیت نامه بنویسیم، دوستم منصور تایید کرد ولی علی گفت من نمی نویسم.


 
 آن روز گذشت و صبح سه شنبه 16 بهمن ماه در جزیره شمالی مجنون  مشغول راه اندازی یک موتور پمپ پر قدرت که آب را به سوی عراقی ها هدایت می کرد بودیم و من مشغول جمع کردن نی ها و آشغال های  شناورروی آب  که وجودشان پمپ شناور را مختل می کرد، بودم که  داخل آب مملو از گل و لجن افتادم.
 
 موتور را آماده کردم وتوربین شناور و تمامی تجهیزات آماده بودند که نزدیک ظهر شد و برای استراحت، نماز و نهار داخل یکی از قرارگاه های جهاد در جزیره مجنون رفتیم. بعد از خواندن نماز و صرف نهار من یک کتاب دعای توسل که از نوشتار درشتی برخوردار بود، برداشتم و آن را مخفی کردم تا شب هنگام دعا در تاریکی قابل خواندن باشد و دوستانم نیز آماده شدند که به محل ماموریت برویم. ولی من گفتم به خاطر اینکه داخل آب و لجن افتادم، می خواهم بروم حمام، تا شب برای دعای توسل تمیز باشم.
 
دوستانم اصرار کردند که برای استتار می رویم و همه چیز را آماده می کنیم و بر می گردیم، بعد با هم می رویم حمام تا برای دعا آماده باشیم. من هم موافقت کردم ساعت 14 کمی گذشته بود و وانت لندکروز را داخل نی ها استتار و همراه با انجام کار، اخبار ساعت 14 را از طریق رادیوی خودرو گوش می کردیم.
 
 تا اینکه توپخانه خودمان تعدادی گلوله به طرف دشمن شلیک کرد و عراقی ها هم با خمپاره تمام آن منطقه را زیر آتش گرفتند و چون جایی که ما قرار داشتیم فاصله نزدیکی به خط دشمن داشت کاملاً در تیررس آتش خمپاره اندازهایشان بودیم. خمپاره ها صوت می کشیدند و پشت سر هم به زمین می خوردند، صدای صوت یک خمپاره کاملاً گوشم را آزار می داد و متوجه شدم که در نزدیکی ما به زمین می رسد. در حال دراز کشیدن بودم که گلوله خمپاره 120 میلیمتری در تقریباً سه متری ما فرود آمد  و چند متر رفت زیر آب و گل و سرانجام منفجر شد.
 
 ضربه شدیدی به من وارد شد بطوری که کاملاً گیج و بی هوش شدم و فکر کردم که به طور کلی پودر شده ام. بعد از لحظه ای وجود خود را حس کردم. دوباره فکر کردم از شدت انفجار دچار موج گرفتگی شده ام و چیزی نمی فهمم(چون هنوز از شدت صدای انفجار گوشهایم خیلی خیلی ضعیف می شنیدند)کم کم متوجه شدم که حواسم هست ولی نمی توانستم بلند شوم و پاهایم درون یک گودی و سرم نیز داخل گودالی دیگر و زیر کمرم بالا بود و به حالت کمانی به پشت افتاده بودم، فقط آسمان را می دیدم و فکر می کردم یک لوله یا نورد سنگینی رویم افتاده است.دوستانم آمدند و کمرم را بالا گرفتند و گفتند از کمرت خون می آید و حتماً ترکش به پشتت خورده، در این هنگام خوشحال شدم،چون شب ها که داخل سنگر بودیم همه از کارهایشان و تیر و ترکش هایی که خورده بودند حرف می زدند ولی من چون چیزی برای گفتن نداشتم، گوشه ای می نشستم که صحبتی نکنم. در این هنگام گفتم خدا را شکر بالاخره من هم ترکش خوردم. ولی چون بدنم هنوز گرم بود هیچ درد و ناراحتی احساس نمی کردم، وقتی کمرم را صاف کردند متوجه شدم چیزی رویم نیفتاده پاهایم بی حس و بی حرکت شده اند و برای اینکه کاملاً مطمئن شوم  پایم را محکم مالش دادم ولی حسی وجود نداشت. در همان موقع  یک آمبولانس که از آن برای حمل غذا استفاده می شد، از جزیره جنوبی به جزیره شمالی مجنون می رفت. مرا داخل آن گذاشتند تا به اورژانس خط برسانند، ولی از برانکارد و جاده مناسب خبری نبود و چون آتش دشمن زیاد بود، راننده خیلی به سرعت می رفت فقط یک سرباز داخل بود که سر مرا روی زانویش گرفته بود ولی بدنم کوبیده می شد به سقف و کف خودرو و در پیچ های راه، به طرفین داخل آمبولانس پرت می شدم.
 
آمبولانس داخل اورژانس رسید و مرا روی برانکارد و به داخل یک آمبولانس مخصوص حمل مجروح گذاشتند، این خودرو نیز از نوع وانت  لندکروز بود که خیلی تکان می داد. کم کم بدنم سرد می شد و درد و سوزش زیادی را در بدنم حس می کردم که تحمل آن خارج از توان من بود. خون ریزی شدید بود چون ابعاد ترکش 4*4 سانتیمتر بود، از شدت درد بی طاقت شدم و از راننده می خواستم که بایستد. راننده به خاطر زجر و ناله های زیاد کمی می ایستاد و بعد راه می افتاد، همراه با حرکت آمبولانس دوباره از درد بی طاقت می شدم، علی کنارم بود و می گفت تحمل کن، خونریزی زیاد است دیگر راننده هم به حرفم گوش نمی داد و هرچه التماس می کردم تند می رفت.
 
 من موهای راننده را گرفتم و گفتم توقف کن بی انصاف، گفت من بی انصافم؟ اگر توقف کنم از شدت خونریزی می میری، گفتم تحمل درد ندارم بگذار بمیرم، ولی راننده به جاده ای صاف رسیده بود، سرعت خود را زیاد می کرد و من هم در حال ناله کردن و زجر کشیدن بودم که از پاسگاه جفیر گذشتیم و بعد از مدتی رسیدیم به یک بیمارستان زیر زمینی به نام بیمارستان زیرزمینی خاتم الانبیاء(همیشه از اینجا می گذشتیم و من با خود می گفتم کاش می شد داخل این بیمارستان را می دیدم).
 
از قضا رفیتم همین جا، داخل بیمارستان یک آنژوکت به من وصل کردند همراه با سرم و آمپولی به من زدند که از درد خلاص شدم و دوباره روی برانکارد و داخل یک آمبولانس تویوتا استیشن نرم گذاشتند و راهی اهواز شدیم.
 تقریباً 200 کیلومتر راه دیگر در پیش روی داشتیم. جاده صاف و آمبولانس تندرو بود و من جمع شدن خون را کاملاً در زیر پشت و شانه هایم احساس می کردم، از طرفی داخل دست اندازها  خون روی شیشه آمبولانس می پاشید و شیشه قرمز شده بود و از طرفی خون روی صورت علی می پاشید.
 
همیشه روی زمین خاکی و در تاریکی نماز می خواندم و از خداوند آرزوی شهادت می کردم، وقتی که داخل آمبولانس بودم، حس کردم که به پرواز درآمدم و بالا می رفتم بالا و بالا و... تا اینکه از بالای آمبولانس جاده و تمامی موقعیت های پدافندی را می دیدم. یک حال خیلی خوبی و شیدایی داشتم حلاوتی داشتم که زبانم از وصف آن قاصر است، به قول بعضی از دوستان خیلی حال می کردم و خیلی حال قشنگ و شیرینی داشتم و خودم را به خداوند نزدیک حس می کردم.
 
 برایم کاملاً مسلم و ثابت شد که شهید با اولین قطره خونش تمامی گناهانش می ریزد. این حال را در خودم به درستی احساس می کردم. کم کم دوستان شهیدم را می دیدم، سردر خانه مان را دیدم که پلاکاردهای مختلفی نوشته بودند سرکوچه منزلمان حجله خودم که با یک عکس بزرگ و اطراف آن پر از گل و شیرینی بود، می دیدم. دوستان و آشنایان را می دیدم که چگونه در تکاپو هستند. کم کم قیافه عزاداران را می دیدم که چگونه گریه و زاری می کنند. خواهران، پدر و برادران کوچکم را و کم کم گلزار شهدا و قبر خود را دیدم که مردم چگونه به دور آن حلقه زده بودند. هرکس به نحوی اشک می ریخت تا اینکه قیافه رنجور و زار مادرم را دیدم. صورتش اشک آلود و پر از خاک، چادر پاره اش هم خاکی بود.
 
حالتی که نمی توانم بیانش کنم، وقتی قیافه مادرم را چنین دیدم خیلی دلم برایش سوخت و رنجش را نتوانستم تحمل کنم که گفتم خدایا به خاطر مادرم من را نگه دار، این را که گفتم انگار از اعماق آسمان محکم روی برانکارد افتادم. کم کم به اهواز رسیدیم و دیگر گوشهایم به سختی می شنید و چشمانم تار شده بود آمبولانس به بیمارستان شهید بقایی رفت.
 
 گفتند ظرفیت نداریم و مجروحین زیادند،  به بیمارستان گلستان رفتیم. در این میان من دیگر درست چیزی حس نمی کردم. گاهی بی هوش می شدم و گاهی می دیدم که لباسهایم را قیچی می کنند و دوباره بی هوش و بعد می دیدم که کار دیگری می کنند. نفسم به شماره افتاده بود و به سختی تنفس می کردم و درد هم دوباره به سراغم آمده بود و با صدای ضعیفی خواهش می کردم که نمی توانم تنفس کنم، مرا بی هوش کنید که یکدفعه متوجه شدم تنفسم درست و دردی هم ندارم و به سختی چیزهایی می شنیدم. ولی قادر به دیدن نبودم. کسی با دست به صورتم می زد و گوشم را فشار می داد. صدایی گفت :صدایم را می شنوی؟ با اشاره و تکان دادن سر فهماندم که می شنوم. کم کم به هوش آمدم و از روز قبل 24 ساعت گذشته بود .
 
بعد از ظهر چهارشنبه 17 بهمن ماه 63 دوستانم کنارم بودند و دکتر آمد و گفت: ترکش به پشتت خورده و برای ادامه درمان باید به تهران اعزام شوی. مرا داخل آمبولانس گذاشتند و به فرودگاه امیدیه بردند. وقتی مرا داخل سالن فرودگاه می بردند دیدم که سالن مملو از تخت و مجروح است. سه فروند هواپیما به زمین نشستند و مجروحین را به داخل هواپیما می بردند. برانکاردها را به طور منظم از سقف هواپیما آویزان می کردند. خون از نفر بالایی می ریخت روی صورت و جسم نفر پایینی و از نفر دیگری به نفر دیگری به طوری که نفری که در پایین تر از بقیه بود تمام صورت و بدنش کاملاً خونی بود، حتی کف هواپیما.
 
هواپیما به قصد تهران از زمین برخاست و بعد از مدتی اعلام شد که در تهران کمبود جا و ظرفیت است. بعد از مدتی گفتند به شیراز می رویم. دوباره اعلام شد بیمارستان شیراز هم جا ندارد و در آخر اعلام کردند که عازم مشهد مقدس هستیم که من خیلی خوشحال شدم، نیمه های شب در فرودگاه مشهد بودیم و به بیمارستان قائم(عج)انتقال یافتیم.
به این ترتیب با جانبازی و قطع نخاع شدن،  از حضور فعال در جبهه و از شهادت که نهایت آرزویم بود محروم شدم، ولی دوباره وضعیتی دیگر و جبهه ای دیگر به رویم گشوده شد که از خداوند می خواهم که در جبهه ی هوای نفس که از هر دشمنی خطرناک تر است، موفق شوم.
 هنوز هم شهادت آرزویم است و در هر حال شاکر خداوند هستم و از خداوند ممنونم که مرا در زمره جانبازان قرار داد و یقین دارم که این یک اتفاق و حادثه نبود بلکه یک انتخاب بود.
 
 
گفتگو از زهره ومعصومه قادر

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۰۳