امام خمینی (ره): ملت ما شهادت را فوز عظیم می داند .امام خمینی(ره): ملت ما به شهادت و فداکاری خو گرفته است و از هیچ دشمن و توطئه ای هراس ندارد. مقام معظم رهبری: شهدای ما، هر قطره خونشان توانست اکسیری بشود برای تبدیل عنصرهای پست و نخاله های وجود ما به عنصرهای والا و با شرف .مقام معظم رهبری: شهدا خودشان متحول شدند و در ارواح جوانان ما و مردم ما تحول آفریدند
من گمشده ام را یافتم PDF چاپ نامه الکترونیک
مطالب - قطره ای از دریا
دوشنبه ۰۵ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۱۹

همه ي انسانها كلاً به دنبال گمشده ي خويشند و هميشه چنين بوده و در آينده نيز چنين خواهد بود. سالهاي سال و قرن هاي قرن است. انسان كنار جاده ي زندگي زانوي غم بغل گرفته و بدوردست ها خيره مانده است. روزها سپري شده و هنگام غروب مدتها به افق سرخ رنگ، چشم دوخته اما هيچ خبري نشده ، گاهي غباري را مشاهده كرده و بسويش بال گشوده است. اما به يك نتيجه ي هميشگي رسيده، شكست.
و خوب مي داني كه دليل زيادي لازم ندارد. اين ها را مي تواني راحت از حوادث اطرافت و در تاريخ جستجو كني. مي دانم به دنبال چه چيز هستي. آن گمشده را من يافته بودم و افسوس كه از دست دادم و تنها مي توانم توصيفش كنم، اگر كلمات ياري ام دهند.
من يافته ام را از لابلاي اوراق كتاب ها و كشوي ميزها و يا بحث هاي جنجال بر انگيز و خشك و بي روح نيافته ام. من آن را در كوچه پس كوچه ها ي تنگ فلسفه بافي ها پيدا نكردم. از تصاوير ويدئو ، ماهواره و اينترنت هم بهره اي نبرده ام. از نظريات شخصي خودم سودي نبرده و پيرو هيچ رهبر محض سياسي نبوده و زير علم هيچ مكتب ساخته ي فكر بشر هم سينه نزده ام.
من آن گمشده را زماني توانستم پيدا كنم و بشناسم كه:
خود را در دل كوه هاي پر از برف كردستان يافتم و بچه ها را مي ديدم كه از شدت سرماي 20 درجه زير صفر بدون لباس و وسايل مناسب، مقاومت مي كردند، يخ مي زدند ولي دم نمي زدند.
و وقتي گروهاني از يك گردان بسيج در كوهستان هاي ماووت در سرماي 25 درجه زير صفر عاشقانه جنگيد و 48 ساعت مقاومت كرد و آنگاه كه اجساد نيمه جان و يخ بسته ي بچه ها را عقب آوردند، بدون استثنا  پاهاي بچه هاي ان گروهان را از مچ قطع كردند، چرا كه از سرما پاهايشان داخل پوتين ها، سياه شده بود.
چگونه اين صحنه و اين ماجرا را مي توان تفسير كرد. كدام كتاب تاريخ را مي توان ورق زد و صحنه اي از اين قبيل را خواند ؟
شولاي نور اين آشنا، زماني پرتو افشان شد كه :
خود را در بيابان هاي شني فكه همراه با گردان سرگردان يافتم. از نيمه هاي شب تا گرگ ميش صبح، آنقدر زير بارش خمپاره ها راه رفتيم كه عده اي را توان راه رفتن نبود و نمي توانستند حتي يك قدم بردارند و صداي آشناي اين گمشده آن زمان شنيده شد كه :
بچه هاي گردان از فشار گرما و عطش در بيابان هاي شلمچه و در كنار كانال ماهي، رنگ هايشان پريده بود و صدايي از آنها به گوش نمي رسيد و تنها مي توانستي از حركات لبهايشان بفهمي، آب را طلب مي كنند.
و باز اين در حالي بود كه دشمن داخل تانكها، آب خنك مي نوشيد و تير بارهاي الكتريكي را بكار انداخته بود و مي تاخت.
غبار راهوار اين گمشده ي آشنا، زماني برخاست كه از فشار بي اندازه ي آتش بارهاي دشمن، دشت را دود باروت در بر گرفته بود. حتي نمي شد 20 متر آنطرف تر را ديد و بچه ها در اين وضع بودند و باز هم دم نمي زدند و مقاومت مي كردند.
و باز آن گمشده را زماني يافتم كه از بچه ها شنيدم، امام هنگام موشك باران به پناهگاه نمي رود، چرا كه ملت او پناهگاه ندارند و و باز زماني كه امام در پاريس اجازه نمي دادند بخاري ها را گرم كنند، چرا كه مردمش در ايران مواد سوختني نداشتند و مي بايستي در سرما به سر برند.
چراغ گمشده ي ما زماني روشن شد كه چراغ اتاق كوچكي در جماران شبهاي عمليات هرگز خاموش نشد و امام تا صبح بيدار ماند و نماز شب  و دعا و مناجات مي خواند . و بار ديگر چهره ي آن آشناي پنهان تاريخ بشريت زماني روشن تر و واضح تر شد كه خود را همراه با ده تن ديگر داخل ميدان مين يافتم. به اطراف كه مي نگريستم ، تا چشم كار مي كرد مين بود و مين، گويي نمايشگاه مين هاي ساخته ي دست بشر، بر پا كرده بودند. شايد بتوانم بگويم تعداد مينها، از تعداد سنگهای منطقه بيشتر بود و اين در حالي بود كه آن قسمت از راه را با ذكر يا زهرا (س) آمده بوديم و بقيه مسير را با ذكر يا حسين (ع) و يا ابوالفضل (ع) ، بدون آنكه حتي خم بشويم و يا روي زمين بنشينيم و ميني را خنثي كنيم.
و چهره ي گمشده ي آشنا ي ما زماني بهتر نمايان شد كه شبي بدنبال نور فانوسهاي روشن بيابانهای جنوب رفتم و در سحرگاهان بود كه احساس وصف ناپذيري احاطه ام نمود و هر لحظه كه در دل تاريك من مي گذشت، حقايق آشناي هميشگي انسان روشن تر مي شد.
آيا محكمتر از اينها دليل روشن تري سراغ داريد؟
اين را همه مي دانند كه هر پيدايي، شايد روزي نهان شود، اما بعد از او نيز نوري، دلهايمان را روشن مي كند. بايد اين نور و اين پيداي پنهان را در گاو صندوق هاي فولادي قلبمان حفظ كنيم و نگهبانان قوي و تيز هوشي مانند تقوي و تزكيه نفس را براي محافظتش به استخدام در آوريم.
بايد ولي فقيه اين راهنماي دلهاي تاريك را، دعا كنيم و به حرمت خون شهدا، او را عزيز و والا، قدر بدانيم.