|
مطالب -
قطره ای از دریا
|
|
شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۰۰ |
در عمليات كربلاي 5 بود كه من در واحد تبليغات يكي از لشكر ها بودم، وظيفه ي ما توزيع روزنامه بين رزمندگان اسلام در خطوط جبهه بود. در اين جبهه برادر روحاني بود كه غالباً لباس رزم برتن داشت و با اينكه در واحد تعاون رزمي خدمت مي كرد اما يك مبلّغ به تمام معنا بود. وي كه به حاج آقا آقاخاني معروف بود در وصيت نامه اش نوشته بود كه مي خواهم مثل سالار شهيدان سرم از تنم جدا شود و آنگونه به شهادت برسم.
يك شب حاج آقا را در سنگرمان ديدم و او گفت كه امشب ممكن است ما برنگرديم و مقداري كار داريم. پرسيدم كه حاج آقا چكار داريد؟ و وي گفت كه همراه بچه هاي تعاون به جلو مي رويم تا پيكر شهدايي كه جا مانده است به عقب بياوريم. كار آنها بدين گونه بود كه شبها خاكريز خط مقدم را رد كرده و به جلو مي رفتند و در حالي كه هيچ گونه سر و صدايي از خود براه نمي انداختند جنازه ها را با طناب به خود مي بستند و بصورت سينه خيز تا خط خودي مي آمدند و بدين ترتيب پيكر شهدا را به عقب منتقل مي كردند. آن شب حاج آقا خداحافظي كرد و با بچه ها رفت و ديگر او را نديدم. بعداً يكي از بچه هايي كه همراهش بود اينگونه تعريف كرد: " پس از اينكه تعدادي از شهدا را به عقب آورديم نزديك صبح بود كه گلوله ي توپ مستقيم دشمن به سر حاج آقا اصابت نمود و همانگونه كه در وصيت نامه اش از خداوند خواسته بود، سرش از بدنش جدا شد و به شهادت رسيد. با خود گفتم: كجايند آناني كه همواره با حرفهاي ناسزاي خود روحانيت را از ملت و ملت را از آنان جدا مي كردند. چشمان كورشان را باز كنند و امثال شهيد حاج آقا آقا خاني را ببينند.
|