امام خمینی (ره): ملت ما شهادت را فوز عظیم می داند .امام خمینی(ره): ملت ما به شهادت و فداکاری خو گرفته است و از هیچ دشمن و توطئه ای هراس ندارد. مقام معظم رهبری: شهدای ما، هر قطره خونشان توانست اکسیری بشود برای تبدیل عنصرهای پست و نخاله های وجود ما به عنصرهای والا و با شرف .مقام معظم رهبری: شهدا خودشان متحول شدند و در ارواح جوانان ما و مردم ما تحول آفریدند
اولین عکس امام در مسجد PDF چاپ نامه الکترونیک
مطالب - قطره ای از دریا
دوشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲۳

altيك روز ديدم چند پوستر از امام در دست دارد.آنها را به ما نشان داد و خواست به كسي موضوع را نگويیم، بعد به يكي از دوستانش گفت عصري برويم مسجد جامع، او قبول كرد.
دوستش مي گفت: تعدادي از مردم جمع شده بودند و داشتند نماز مي خواندند.محمد پوستر امام را آورد و در وسط مسجد چسباند.مردمي كه نماز مي خواندند دور محمد جمع شدند .او را بغل كردند و نوازشش كردند.معلمي هم داشتيم كه مدام در كلاس بحث سياسي مي كرد مثلا مي گفت : اگر شاه از ايران برود، شوروي اين طور مي كند و فلان حزب اين كار را مي كند و ...
محمد بلند مي شد و در جوابش مي گفت: ما رهبري داريم كه پاي بند اسلام است.شما نبايد از اين فكرها بكنيد.اسلام پشتوانه مملكت است.
محمد روز به روز بر دامنه فعاليت هاي خود مي افزود.يك بار شب نامه اي نوشته بود و در آن تهديد كرده بود كه، اگر آنهايي كه پرچم شاهنشاهي را بر در خانه خود آويزان كرده اند آن را بر ندارند، خانه هايشان را آتش خواهند زد و بعد نيمه شب اين نامه ها را در خانه هاي آنها انداخته بود.البته فقط تعدادي كمي از آنهايي كه دست خط او را شناخته بودند، فهميدند اين كار اوست.ولي بقيه نمي دانستند.
بعد از انقلاب هم براي اولين بار پرچم جمهوري اسلامي را او بر روي بام منزلمان نصب كرد و در اين هنگام مردم براي تماشا مي آمدند.اولين جرقه هاي انقلاب در روستاي دشت كوچ از طرف محمد و برادرش زده شد.در آن هنگام محمد سن و سال كمي داشت.محمد بسيار جسور و شجاع و در ترتيب دادن تظاهرات بسيار فعال بود.
در يك تظاهرات، محمد به همراه عده اي ديگر به طرف "خانه شهر" -در جيرفت- كه در آن مشروبات الكلي خريد و فروش و مركز فساد محسوب مي شد، حركت كردند.برادرش مي گويد : وقتي وارد سالن شديم ميزها همه چيده شده بود.ظرف ها همه كريستال بودند.عكس بزرگي از شاه و همسرش بر ديوار آويزان بود.ما يك ليوان به طرف آن پرت كرديم كه موجب شد عكس پاره شود.محمد كبريت آورد و به كمك يك كارتن خالي آتش روشن كرديم.در عرض يك ربع ساعت، دود و آتش از همه جا بلند شد.در اين وقت نيروهاي شهرباني رسيدند و ما متفرق شديم.البته زد و خورد هم پيش آمد.در همين حول و حوش محمد را گم كردم.بعد از مدتي وقتي به خانه آمد، ديدم يك شلوار لي به گردنش آويزان است.من كه از غيبت او عصباني شده بودم، پرخاش كنان گفتم : تا حالا كجا بودي؟
جواب داد : من در همان "خانه شهر" تا آخر ماندم.آخرين چيزي كه از آن خانه باقي ماند همين شلوار لي بود كه من آن را برداشتم.گفتم حيف است!
مي دهم يك بنده خدايي بپوشد.گفتم: تو حق نداشتي آن را برداري! چيزي كه آدم انجام مي دهد بايد براي رضاي خدا باشد.ناراحت شد و شلوار را پاره كرد و گفت: اگر فكر مي كني آن را براي استفاده شخصي آورده ام، حالا خيالت را راحت مي كنم.
از خاطرات زندگي سردار شهيد محمد آرمان