امام خمینی (ره): ملت ما شهادت را فوز عظیم می داند .امام خمینی(ره): ملت ما به شهادت و فداکاری خو گرفته است و از هیچ دشمن و توطئه ای هراس ندارد. مقام معظم رهبری: شهدای ما، هر قطره خونشان توانست اکسیری بشود برای تبدیل عنصرهای پست و نخاله های وجود ما به عنصرهای والا و با شرف .مقام معظم رهبری: شهدا خودشان متحول شدند و در ارواح جوانان ما و مردم ما تحول آفریدند
بچه ها از ترس در کابینت پنهان شده بودند PDF چاپ نامه الکترونیک
مطالب - قطره ای از دریا
يكشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۰۴

altاولین بار خواهر آقا رضا، مرا در خانه ی خاله ام دیده بود.آن روزخاله ی من سفره ی نذری داشت و من که معمولاً مداحی می کردم،مداح این مجلس هم بودم.خواهرآقا رضا از خاله  پرسیده بود که این دختر کیست؟ و به این ترتیب روز بعد خاله مرا به منزلشان دعوت کرد و آقا رضا و برادر و خواهرش نیز حضور داشتند.من نمی دانستم آنها به چه منظور آمده اند.خاله آمد از من پرسید نظرت را جع به این آقا چیه؟با تعجب گفتم:نظر من؟!
گفت:آره، این ها برای خواستگاری از تو آمده اند.وقتی از کار و نام ونشان خواستگار جویا شدم،گفتند:جانباز و کارمند شرکت اتوبوسرانی است.من در دوران دفاع مقدس، خیلی دلم می خواست به جبهه بروم و هر کار از دستم بر می آید انجام دهم، ولی خانواده به من اجازه نمی دادند، لذا ازدواج با یک جانباز، بخشی از آرزوهای مرا برآورده می‌کرد.تحقیق مختصری در مورد جانباز بودنش انجام دادیم و وقتی مطمئن شدم واقعاً جانباز است، ازدواج را پذیرفتم. اما نمی دانستم جانبازی او چیست؟
بعدها فهمیدم که یک چشم خود را در دفاع مقدس از دست داده وشیمیایی شده و همچنین جانباز اعصاب و روان است. البته اگر از قبل هم می دانستم، فرقی نمی‌کرد، به هرحال من دوست داشتم با یک جانباز زندگی کنم و خدا این توفیق را نصیب من کرده بود.
من معلم بودم و در زرند تدریس می‌کردم.آقا رضا به من گفت:راضی نیستم، به زرندی بروی.من هم چون با انتقالم به کرمان موافقت نمی شد، استعفا دادم.مدتی بعد بیمارستان سوانح وسوختگی کرمان، نیرو جذب می‌کرد. من نیز ثبت نام کردم وپذیرفته شدم.
لحظه لحظه زندگی من با آقا رضا، امتحان الهی بود، خدا را شاکرم که هیچ گاه نبریدم و ناامید و درمانده نشدم و توکل خود را از دست ندادم.
دو فرزند داریم که با دردها و ناله ها و فریادهای پدرشان و اشک های من، مونس و همدم و همنشین بوده اند.
آقا رضا در سال چندین مرتبه بد حال می شد، و من که نمی خواستم در زندگی غیر از خدا، به کسی متکی باشم، به تنهایی، بار این نعمات الهی را به دوش می کشیدم. وقتی آقا رضا در اثر موج گرفتگی حالش بد می شد، فریاد می کشد، به سرو صورت خود می زد و من که حریف کنترل کردن او نمی شدم، بچه ها را به اتاقشان می فرستادم که از دیدن این صحنه ها کمتر متأثر شوند و خودم هم فقط دعای می کردم و اشک می ریختم تا وقتی او حالش بهتر می شد.
بچه ها با تمام وجود پدرشان را درک می کردند.از آنها می خواستم که خیلی آرام و بدون سروصدا بازی کنند و آنها می پذیرفتند.
یک روز که من در منزل نبودم و آقا رضا حالش بد می شود و شروع به داد و فریاد می کند، بچه ها از ترس توی کابینت پنهان شده بودند و وقتی من به منزل رسیدم؛ آنها هراسان در آغوشم جا گرفتند.
بارها می گفتم،کاش آقا رضا، به جای اینکه خودش را بزند،مرا می زد،اوخیلی مظلوم است.وقتی دچار تشنج می شود سخت ترین لحظات ماست، چرا که باید به او دارو بدهیم،اکسیژن وصل کنیم، ولی حریف او نمی شویم و فقط اشک می ریزیم.
حتی همسایه ها هم که شرایط زندگی ما را می دانند، خیلی رعایت می کنند، اگر از کوچه صدای بوق زدن های ممتد و یا سر و صدا بشنوم سریع بیرون رفته و با خواهش وتمنا، می‌خواهم که آرامش را حفظ کنند.
یک شب پسرم محمد که آن زمان 8 سال بیشتر نداشت،گفت می خواهم کنار بابا بخوابم.آمد وکنار پدرش خوابید، نیمه شب با سرو صدای آقا رضا بیدارم شدم دیدم بچه را لخت کرده و می خواهد از پنجره ی بیرون پرت کند. سریع محمد را از دست او گرفتم و گفتم: چکار می کنی؟
گفت:خمپاره زده اند، همه جا آتش گرفته، حتی این بچه هم آتش گرفته، لباسهایش را در آوردم تا او را درون نهر آب بیندازم که نسوزد.
ما از این لحظات در زندگی خیلی داشتیم و با همه ی آنها کنار آمده ایم. بچه های من با این خاطرات تلخ، بزرگ شده اند و عشق و علاقه ی آنها به پدرشان واقعاً وصف ناشدنی است.آنها به خوبی پدر را درک و با من همراهی و همکاری می کنند.
گاهی وقت ها که ترکش ها در بدنش عفونت می‌کنند و یا جا به جا می شوند،آقا رضا خیلی درد می کشد،به طوری که باید دستهایش را بگیریم و به زحمت و به سختی او را جابجا کنیم. در این لحظات، توان حرکت از او گرفته می شود و حتی به سختی نفس می کشد.
یک روز دچار حملات عصبی شده بود به خیال اینکه دورن سنگر است و سنگر را با خمپاره زده اند، دخترمان را بغل کرده بود و در حال فرار از سنگر، داشت روی چراغ علاءالدین می افتاد که دخترم را از او گرفتم و هر دو را از یک فاجعه احتمالی نجات دادم.
دکتر می‌گفت: اگر آقا رضا در اثر مصرف داروها، چند روز هم بخواهد،کاری به او نداشته باشید.یک بار این اتفاق افتاد که او سه روز خوابید.
پدرم مرا خیلی به صبر و حوصله در زندگی دعوت می‌کرد. به من می‌گفت زندگی در شرایط سخت، هنر است و گرنه در شرایط معمولی و رفاه خوشی زندگی کردن، هنر نیست.
تعداد دفعات بستری شدن او در بیمارستان آن قدر زیاد بوده که حساب آن از دستم در رفته است. بارها تحت عمل جراحی قرار گرفته و یک بار نیز پزشکان به کلی از او ناامید شدند ولی به طرز معجزه آسایی، نجات پیدا کرد. مدتی بعد  عصب پای راست او از کار افتاده بود به طوری که بدون عصا نمی توانست راه برود. نیمی از بدنش در حال خشک شدن بود. با عصا به پایش می زدیم، نمی فهمید.دکتر پس از معانیه و گرفتن  نوار عصب،گفت:کاری نمی شود کرد، اما من خواب دیدم که آقا رضا عصاها را انداخت و بدون عصا، شروع کرد به دویدن ،من که ترسیده بودم مبادا بیفتد، فریاد زدم :یا امیرالمومنین( علیه السلام)و این خواب را برای کسی تعریف نکردم.
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شد، خاله ام گفت: من یک گوسفند نذرآقا امیرالمومنین (علیه السلام)  کرده ام که پای آقا رضا شفا پیدا کند.
از طرفی یکی ازچشمانش که در اثر ترکش آسیب دیده بود، او را اذیت می کرد. دکتر چشم پزشک به آقا رضا گفت:باید چشمت را تخلیه کنیم.آقا رضا راضی نشد. وقتی از تهران به کرمان بر‌گشتیم،‌گفت:می خواهم به دیدار دوستان شهیدم در راور بروم. او را به راور بردیم. رفت به گلزار شهداء.کنار دوستانش که حالا جسم خاکی شان در آن جا آرمیده بود، نشست و درد دل کرد به آنها گفته بود، خسته شده ام، دعا کنید زودتر از این دنیا بروم و راحت شوم .خیلی زود عصا را کنار گذاشت و دوباره به لطف خدا با پای خود، راه رفت و همان چشمی هم که پزشکان می گفتند باید تخلیه کنیم،رو به بهبود گذاشت.پزشکان، سلامت او را باور نمی کردند.از نظر روحی  هم بسیار بهتر شده و حتی مصرف اسپری تنفسی او،بسیار کمتر شده است.آقا رضا خیلی درد، رنج و سختی کشید. ولی من معتقدم،شهدا برایش دعا کردند و او بهتر شد.در دوسه سال اخیر،زندگی ما قدری به حالت طبیعی باز گشته است و تا حدودی رفت وآمد در منزل ما شروع شده، تا پیش از این سال های سال ما در حسرت یک مهمانی و یا مسافرت بودیم. امسال بعد از سال ها، آقا رضا برای دهه ی محرم و حضور در مراسم عزاداری آقا امام حسین علیه السلام به راور رفت.
او که طاقت کوچکترین صدایی را نداشت، حالا خادم مجلس امام حسین علیه السلام شده است و من همه ی اینها از لطف و کرم خدا و عنایت ائمه معصومین و دعای خیر شهدا می دانم.
یکی از آرزوها من، زیارت قبر امام حسین علیه السلام است، اما آقا رضا به من اجازه نمی دهد و می‌گوید اگر تو بروی و بلایی سرت بیاید،من خاک بر سر می شوم.او خیلی به من وابسته شده، من هم همین وضعیت را دارم و از خدا می خواهم که زودتر ازاو، از دنیا بروم.
یکی دیگر از آرزوهای من این است که امکاناتی در اختیارم بگذارند تا بتوانم جانبازانی که کسی را ندارند تا از آنها نگهداری کنند،پرستاری کنم.من در کنار آقا رضا با خیلی از مشکلات جانبازان شیمیایی و اعصاب و روان آشنا شده ام و فکر می کنم اگر بتوانم چنین خدمتی را انجام دهم،شاید خداوند اجازه دهد بوی بهشت را استشمام کنم.
لازم به ذکر است جانباز عزیز و بزرگوار علی رضا یزدان پناه چندین بار در جبهه مجروح گردیده و نهایتاً در عملیات والفجر 4 به درجه جانبازی نائل شده است.

 راوی :جنت خالقی همسر جانباز رضا یزدانپناه