|
مطالب -
قطره ای از دریا
|
|
پنجشنبه ۰۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۵۶ |
|
در هوای گرم و طاقت فرسای اهواز ، بعد از صرف نهار یک چرت کوتاه می چسبید . همه ی بچه ها می خواستند که زیر پنکه درون سنگر دراز بکشند ، اما هیچ کس روی صحبت کردن با حمید رضا را نداشت . او باید اجازه می داد. آن روز قرار بود به هور برویم .همین که به جمع بچه ها پیوست، بدون اینکه بچه ها حرفی بزنند اعلام کرد کمی استراحت می کنیم و بعد حرکت . با گفتن این کلام بیرون رفت . همه تعجب کرده بودند ، اما خوشحالی در چهره آنها آشکار بود« استراحت بعد حرکت »
بهترین موقعیت زیر باد پنکه در آن گرما خستگی را از تن بیرون می کرد و خیلی مزه می داد . یک به یک دراز کشیدند ، اما خبری از جعفر زاده نشد . وقتی او را بیرون سنگر که روی شن های داغ دراز کشیده بود، دیدند، خجالت سراسر وجودشان را فرا گرفت ، آری او با این کار خودش را تنبیه می کرد و چگونگی کنترل نفس را به همه یاد می داد.
راوی : حاج باقری همرزم شهید محمد رضا جعفر زاده
|
|
آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ۰۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۰۰ |