امام خمینی (ره): ملت ما شهادت را فوز عظیم می داند .امام خمینی(ره): ملت ما به شهادت و فداکاری خو گرفته است و از هیچ دشمن و توطئه ای هراس ندارد. مقام معظم رهبری: شهدای ما، هر قطره خونشان توانست اکسیری بشود برای تبدیل عنصرهای پست و نخاله های وجود ما به عنصرهای والا و با شرف .مقام معظم رهبری: شهدا خودشان متحول شدند و در ارواح جوانان ما و مردم ما تحول آفریدند
قول می دهم که نخوابم PDF چاپ نامه الکترونیک
مطالب - قطره ای از دریا
سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۰۰

altطلبه ای به نام طالب الدینی بود که نوجوان بسار ریزنقش بود. کمتر کسی حاضر بود او را به عنوان بی سیم چی با خود ببرد. شهید حاج علی محمدی به من گفتند: شما طالب الدینی را با خود ببرید.
شاید دلیلش این بود که معلم بودم و می توانستم با بچه ها ارتباط برقرار کنم. طالب الدینی خیلی زود خوابش می برد. به شوخی اما با لحن جدی به او گفتم : تو زود خواب می روی و نمی توانی همراه ما بیایی.
او در جواب گفت: شما از این حرف هایی که بچه ها راجع به من می زنند، نزنید. قول مردانه می دهم که غیر از فاصله ای که باید رعایت کنم از شما عقب نمانم  و مردانه وار با شما می آیم  و گفت من بند پوتینم را به جلوی  فانسخه خودم و به پشت فانسخه شما می بندم. تا از شما خیلی فاصله نگیرم
گفتم: چون قول دادی، از تو می پذیرم. شب عملیات کربلای5 فرا رسید تا جایی که می بایست در آب دو زانو راه برویم. به با بند پوتین  به هم متصل بودیم. می دانست این وضعیت برای من سخت است.
گفت: اگر اجازه دهید بند را باز کنم تا جاهایی که باید بدویم مزاحم همدیگر نباشیم، قول می دهم خواب نروم. گفتم: اشکال ندارد فقط فاصله ات را با من حفظ کن و همراه من باش. وقتی خط شکسته شد و به بالای دژ رسیدیم  و در حال رفتن به سمت کانال ماهی بودیم. 20 متری بیشتر نرفته بودیم که زخمی و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم دیدم به صورت روی زمین افتادم و نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. فکر کردم ترسیدم و روی زمین افتادم. ولی توان بلند شدن و جنگیدن را هم نداشتم. سرم را بالا گرفتم و دیدم اطراف من یک ردیف گونی چیده شده. حس کردم شکمم می سوزد. دستم را داخل لباس غواصی بردم و دیدم دستم پر از خون شد. خوشحال شدم که زخمی شده ام و افتادنم روی زمین از ترس نیست. طالب الدینی آمد.
گفتم :کجا بودی؟ گفت: نیم ساعتی هست که شما  زخمی شدید. برحسب قولی که به شما دادم که شما را رها نکنم، کنارتان ماندم و گونی آوردم و اطراف شما چیدم که به شما گلوله نخورد.
گردانهای بعدی با قایق رسیدند. آنهاکه آمدند به طالب الدینی گفتم :برو با گروهان عباس علیزاده.
برگشت به من گفت: الان خوب حواست را جمع کن بروم یا نه؟ فردا نگویی من تو را رها کردم! گفتم: برو  حواسم جمع است، فقط  به بچه ها بگو من زخمی شدم اگر قایقی آمد بیایند مرا ببرند.