|
مطالب -
قطره ای از دریا
|
|
چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۱۶ |
کارهای مهندسی و رزمی جزیره مجنون را جهاد کرمان انجام می داد.کار بسیار مشکل بود. در طول روز حتما یکی دو تا شهید داشتیم. یک شب ساعت سه نیمه شب از کار برگشتیم یک تانک خالی در گوشه ای افتاده بود. دیدم نور ضعیفی در داخل تانکر دیده می شود توجهم جلب شد .
وقتی نزدیک شدم، دیدم نوجوانی 15-16 ساله که واقعا عارف بود و حتی حقوق ماهیانه 1800 تومان را هم از بسیج نمی گرفت و می گفت بر من حرام است، در این تانکر مشغول تلاوت قرآن است و حال عجیبی دارد. آنقدر گریه کرده بود که قرآن هم خیس شده بود و بقدری در حال خودش غرق شده بود که اصلا متوجه حضور من نشد. راوی – علی کارنما
|