امام خمینی (ره): ملت ما شهادت را فوز عظیم می داند .امام خمینی(ره): ملت ما به شهادت و فداکاری خو گرفته است و از هیچ دشمن و توطئه ای هراس ندارد. مقام معظم رهبری: شهدای ما، هر قطره خونشان توانست اکسیری بشود برای تبدیل عنصرهای پست و نخاله های وجود ما به عنصرهای والا و با شرف .مقام معظم رهبری: شهدا خودشان متحول شدند و در ارواح جوانان ما و مردم ما تحول آفریدند
در قلب آدم های شکم سیر ، خدا پیدا نمی شود
قطره ای از دریا
سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲۰

altملاحظه ی همه را می کرد. وقتی سر سفره ی غذا می نشست ، می دیدم خیلی آهسته غذا می خورد. بچه ها ی دیگر ، چهار لقمه بر می داشتند و او هنوز یک لقمه اش را هم تمام نکرده بود. می گفتم : " علی جان یواش می خوری ؟ بخور جان بگیری. "

ادامه مطلب...
 
سوغات اخروی بخرید
قطره ای از دریا
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۰۰

altخاطرات ذهن من ، تو را در سال8 4 در روستاي اختيار آباد از توابع كرمان مي كاود  و من به ياد تو ، بي اختيار اشك حسرت بر گونه هاي زندگي ، جاري مي كنم . تو را حسين نام نهادند تا حسين گونه زندگي كني  و در شناسنامه ات " دوست محمدي " ثبت كردند چرا كه عمر كوتاه و پر بركت تو گوياي دوستي و محبت به محمد (ص) و آل محمد (ص) بود . عشق به قرآن و اهل بيت عليهما السلام ، تو را روانه حوزه درس و طلبگي نمود و حوزه علم آموزي ، تو را براي مشق عشق به جبهه روانه كرد .

ادامه مطلب...
 
بچه ها از ترس در کابینت پنهان شده بودند
قطره ای از دریا
يكشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۰۴

altاولین بار خواهر آقا رضا، مرا در خانه ی خاله ام دیده بود.آن روزخاله ی من سفره ی نذری داشت و من که معمولاً مداحی می کردم،مداح این مجلس هم بودم.خواهرآقا رضا از خاله  پرسیده بود که این دختر کیست؟ و به این ترتیب روز بعد خاله مرا به منزلشان دعوت کرد و آقا رضا و برادر و خواهرش نیز حضور داشتند.من نمی دانستم آنها به چه منظور آمده اند.خاله آمد از من پرسید نظرت را جع به این آقا چیه؟با تعجب گفتم:نظر من؟!
گفت:آره، این ها برای خواستگاری از تو آمده اند.وقتی از کار و نام ونشان خواستگار جویا شدم،گفتند:جانباز و کارمند شرکت اتوبوسرانی است.من در دوران دفاع مقدس، خیلی دلم می خواست به جبهه بروم و هر کار از دستم بر می آید انجام دهم، ولی خانواده به من اجازه نمی دادند، لذا ازدواج با یک جانباز، بخشی از آرزوهای مرا برآورده می‌کرد.تحقیق مختصری در مورد جانباز بودنش انجام دادیم و وقتی مطمئن شدم واقعاً جانباز است، ازدواج را پذیرفتم. اما نمی دانستم جانبازی او چیست؟

ادامه مطلب...
 
می کشمت مزدور!!!
قطره ای از دریا
شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۴۷

اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می‌جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار زغال بیرون آمده! اسمش عزیز بود. شبها می‌شد مرد نامریی! چون همرنگ شب می‌شد و فقط دندان سفیدش پیدا می‌شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش عقب. وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم‌قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران بازگردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم.

ادامه مطلب...
 
لحظه ای که طاقت ها طاق شد
قطره ای از دریا
پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۱۵

altبچه های عملیات رمضان را به اردوگاه موصل2 آورده بودند. دشمن از آنجا که در سال 60 در عملیات بستان ضربه ی مهلکی خورده بود، به دنبال بهانه ای می گشت تا  این عزیزان را که هنوز ثبت نام هم نشده بودند،قتل عام کند.
سوم و چهارم آذر61 بود که آمدند.مسئولین آسایشگاهها  بردند، و پیشنهاد دادند که بسیجی ها و ارتشی ها از هم جدا شوند.این پیشنهاد با مخالفت جدی بچه ها روبرو شد، چرا که عواقب وخیم آن برهیچ کس پوشیده نبود.در پی این مخالفت، دشمن مسئولین را که حدود پانزده نفر بودند، به طبقه فوقانی اردوگاه برده و به ضرب و شتم آن عزیزان پرداخت، به طوری که صدای ضجه و ناله آنان مدام به گوش ما می رسید.بچه ها کم کم تحت تاثیر این ناله ها لب به اعتراض گشودند و خواهان آزادی مسئولین آسایشگاهها شدند.

ادامه مطلب...
 
شهیدی كه زیر آفتاب مانده بود
یک دسته گل محمدی
چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۱۳

در يكى از همين روزهايى كه ما در خطوط جبهه حركت مى‌كرديم، يك نقطه‌اى بود كه قبلا دشمن متصرف شده بود، بعد نيروهاى ما رفته بودند آن‌جا را مجددا تصرف كرده بودند، بنده داشتم از اين خطوط بازديد مى‌كردم و به يگان‌ها و به سنگرها و به اين بچه‌هاى عزيز رزمنده‌مان سر مى‌زدم، يك وقت ديدم يكى دو تا از برادران همراه من خيلى ناراحت، شتابان، عرق‌ريزان، آشفته، آمدند پيش من و من را جدا كردند از كسانى كه داشتند به من گزارش مى‌دادند كه يك جمله‌اى بگويم، ديدم كه اين‌ها ناراحتند گفتم چيه؟ گفتند: كه بله ما داشتيم توى اين منطقه مى‌گشتيم، يك وقت چشم‌مان افتاده به جسد يك شهيدى كه چند روز است اين شهيد بدنش در زير آفتاب اين‌جا باقى مانده.

ادامه مطلب...
 
کمک به جبهه در شب عروسی
قطره ای از دریا

altشب عروسی اش متوجه شدم به همسرش می گوید که شما قدری از طلاهای خود را برای کمک به جبهه اهدا کنید، این را در جمع میهمانان اعلام می کنیم تا آنها نیز تشویق شوند و کمکهای مناسبی امشب برای جبهه جمع آوری شود.
من که فهمیدم مانع شدم به احمد گفتم: اینها میهمان ما هستند خوب نیست چنین کاری انجام دهیم. بگذارید در مجالس و مواقع دیگر برای این کار تبلیغ کنید.

ادامه مطلب...
 
اولین عکس امام در مسجد
قطره ای از دریا
دوشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲۳

altيك روز ديدم چند پوستر از امام در دست دارد.آنها را به ما نشان داد و خواست به كسي موضوع را نگويیم، بعد به يكي از دوستانش گفت عصري برويم مسجد جامع، او قبول كرد.
دوستش مي گفت: تعدادي از مردم جمع شده بودند و داشتند نماز مي خواندند.محمد پوستر امام را آورد و در وسط مسجد چسباند.مردمي كه نماز مي خواندند دور محمد جمع شدند .او را بغل كردند و نوازشش كردند.معلمي هم داشتيم كه مدام در كلاس بحث سياسي مي كرد مثلا مي گفت : اگر شاه از ايران برود، شوروي اين طور مي كند و فلان حزب اين كار را مي كند و ...

ادامه مطلب...
 
شادی فراموش نشدنی
یک دسته گل محمدی
يكشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۰۵

altرهبر معظم انقلاب در بیان خاطرات روزهای اول جنگ تحمیلی مي‌فرمايند: «اولين هفته‌هاي جنگ بود كه عراقي‌ها از محور طلاييه و حسينيه وارد شدند، مرز را شكافتند و به طرف اهواز كه نسبت به آن نقطه از مرز طرف شرق مي‌شود، آمدند. يكي از كارهايشان اين بود كه خودشان را به رودخانه كارون مي‌رساندند. در آن‌جا پادگان حميد را گرفتند و تأسيسات آن را ويران كردند. علاوه بر اين، حتماً به خاطر داريد كه بخش‌هاي وسيعي از امكانات طبيعي آن منطقه را به تصرف خود درآوردند...

ادامه مطلب...
 
<< ابتدا < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 18